به گزارش خبرنگار تسنیم از زهک، بعضی روایتها را نمیتوان فقط با آمار و اعداد تعریف کرد. باید میان گردوغبار قدم زد، صدای باد را شنید و در دل جمعیتی ایستاد که هر شب بیهیاهو، حماسهای تازه میآفرینند.
زهک، شهری کوچک از توابع منطقه سیستان واقع در شمال سیستان و بلوچستان، تنها 12 کیلومتر با مرز افغانستان فاصله دارد. اما این روزها وسعت این شهر را نه با کیلومتر، که با میزان وفاداری مردمانش میتوان سنجید. جایی که 92 شب متوالی، خیابانی نزدیک میدان جزینک به محل تجدید عهد مردمی تبدیل شده که پای باورهایشان ایستادهاند.
در میان این جمع، مردی است که نامش برای بسیاری از حاضران مترادف با استقامت شده است؛ مردی که همه او را «کربلایی علی» صدا میزنند.

قرار هر شب؛ ساعت 20:30
برای کربلایی علی، ساعت هشتونیم شب فقط یک زمان روی صفحه ساعت نیست؛ موعد رسیدن به قراری است که ماههاست ترک نشده است. او از ساعتها قبل خود را آماده میکند. هر شب راهی همان خیابان میشود؛ همان نقطهای که اکنون به نماد یک حضور مستمر و خستگیناپذیر تبدیل شده است. حضوری که نه یک شب و دو شب، بلکه 92 شب پیاپی ادامه یافته است.
کربلایی علی درباره دلیل این ماندگاری جملهای کوتاه اما عمیق دارد: «بعضی کارها مثل نماز است؛ فقط انجام دادنش کافی نیست، باید اقامهاش کرد.»؛ همین نگاه است که او را تنها به یک شرکتکننده تبدیل نکرده؛ بلکه به کسی بدل کرده که دیگران را نیز برای حضور دعوت میکند. برای او حضور، یک مسئولیت جمعی است؛ نه یک انتخاب فردی.

جایی که تفاوتها رنگ میبازد
شبهای زهک تنها به حضور یک فرد یا یک گروه محدود نمیشود. اینجا صحنهای از همدلی مردم استان سیستان و بلوچستان است؛ جایی که مرزبندیهای معمول رنگ میبازد.
در این جمع کسی از دیگری نمیپرسد اهل کدام طایفه است، چه مذهبی دارد یا از چه طبقه اجتماعی میآید. شیعه و سنی، بلوچ و سیستانی، پیر و جوان، همه در یک صف میایستند.
پرچم ایران بالای سر همه در اهتزاز است و همین پرچم، زبان مشترک مردمانی شده که با وجود تفاوتهای فرهنگی و قومی، بر سر یک اصل اتفاق نظر دارند؛ حفظ وحدت، همبستگی و دفاع از هویت ملی.

از سرمای استخوانسوز تا گرمای سوزان
این حضورهای شبانه داستانی نیست که در شرایط آسان شکل گرفته باشد. ماجرا از روزهای سرد زمستان آغاز شد؛ شبهایی که بادهای سیستان با سرمایی گزنده میوزیدند و ایستادن در فضای باز را دشوار میکردند. سرمایی که تا عمق استخوان نفوذ میکرد و بسیاری را به خانهها پناه میداد؛ اما جمعیت هر شب حاضر بود.
اکنون فصلها تغییر کردهاند. تابستان از راه رسیده و دمای هوا در طول روز از چهل درجه سانتیگراد گذشته است. حتی شبها نیز گرمای زمین در هوا باقی مانده و نفس کشیدن را دشوار میکند. با این حال، آن قرار شبانه همچنان برقرار است؛ همان ساعت، همان مکان و همان اراده.

شبی که طوفان هم نتوانست جمعیت را متفرق کند
آن شب، سیستان چهره آشنای خود را به نمایش گذاشته بود. باد شدیدی از سمت دشتهای خشک هامون میوزید. گردوغبار در هوا میچرخید و ریزدانههای شن با شدت به صورت رهگذران برخورد میکردند. سرعت باد به حدی بود که ایستادن را دشوار میکرد و دید را کاهش میداد.
در مسیر رسیدن به محل تجمع، تصور میکردم شاید امشب مراسم کوتاهتر برگزار شود؛ شاید طوفان باعث شود مردم زودتر به خانههایشان بازگردند؛ اما میدان جزینک روایت دیگری داشت.
مردان با چفیههای محلی سر و صورت خود را پوشانده بودند. برخی از همان چفیهها برای خود ماسک ساخته بودند تا از هجوم گردوغبار در امان بمانند. تنها چشمهایشان دیده میشد؛ چشمهایی که از میان موج خاک و شن، همچنان برق امید و اراده در آنها موج میزد.

مردی که پرچم را زمین نگذاشت
در میانه آن صحنه، کربلایی علی باز هم در جای همیشگی خود ایستاده بود. استوار، آرام و خستگیناپذیر. باد با تمام توان میوزید اما انگار اراده او را نمیلرزاند. پرچم بزرگ را بر دوش گرفته بود و آن را در دل طوفان به حرکت درمیآورد؛ پرچمی که در میان گردوغبار سیستان، بیش از همیشه به چشم میآمد.
نگاهش به افق دوخته شده بود و رفتار او بیش از آنکه به یک فعالیت روزمره شباهت داشته باشد، یادآور نوعی عبادت و باور قلبی بود؛ باوری که سختی مسیر را کمرنگ میکند.
وقتی خیابان یکصدا شد
لحظاتی بعد، صدای او در میان غرش باد پیچید:
«تو رستم تهمتنی…»
جمعیت پاسخ داد.
باد شدت گرفت، اما صداها خاموش نشد.
«بگو فرعون را موسی به سوی نیل میآید…»
و باز پاسخ مردم.
سپس نوای دیگری در فضای غبارآلود شهر طنین انداخت:
«علی با ذوالفقار خود به اسرائیل میآید…»
ناگهان خیابان یکپارچه به فریاد تبدیل شد.
«حیدر… حیدر… حیدر…»
فریادی که از میان طوفان عبور میکرد و در شب مرزی زهک میپیچید.

روایتی فراتر از یک حضور شبانه
شاید در نگاه نخست، ماجرای 92 شب حضور پیاپی در یک خیابان، اتفاقی ساده به نظر برسد؛ اما وقتی پای صحبت مردم مینشینی، درمییابی که موضوع فراتر از یک تجمع شبانه است.
این حضور، روایت وفاداری مردمانی است که در دورترین نقاط کشور زندگی میکنند اما خود را در متن تحولات و سرنوشت ایران میبینند؛ مردمانی که ثابت کردهاند فاصله جغرافیایی، فاصله قلبی نمیآورد.
در زهک، کنار مرز افغانستان، جایی میان بادهای سهمگین سیستان و گردوغبار برخاسته از هامون، پرچمی 92 شب بر زمین نمانده است و در میان آن پرچم، چهره مردی دیده میشود که هر شب سر وقت آمده، بر عهد خود ایستاده و نشان داده است بعضی کارها را تنها نباید انجام داد؛ باید اقامه کرد.
انتهای پیام/
